"دلم می خواد اونجا از غصه بمیرم
از غریبی خانم فاطمه زهرا تا جون دارم اشک بریزم"

•چقدر به هم می اومدند این همه تناقض و زشتی یک جا ندیده بودم،چه وضعیت بدی بود ناهنجار بود انگار قلب سیاهشون رو راحت می شد دید چه شفافیتی هم داشت این سیاهی، حتما آدم های دورویی نبودند دروغ بی گفتند بی ریا!
•چقدر به هم می اومدند..بدون هیچ تناقضی مثل هم پاک و مهربون هیچ چیز عجیب نبود جالب هم نبود همه چیز زیادی خوب بود خیلی شیرین... دلم رو میزد دوست نداشتم این همه شیرینی رو.
•چقدر عجیب و غریب! چه دختر احمقی بود که کلی پول بابت این موجود چندش آور داده بود چقدر خندیدم تو دلم وقتی از دوست داشتنش حرف میزد... مثل مادری بود که کودکش را در آغوش بگیرد!! تنها نکته تامل برانگیز هم رنگ بودن موهاشون بود!!
•چقدر احساس حقارت می کردم انگار اصلا نبودم چقدر بی ارزش بودم چقدر همه چیز مال من نبود.
•دزد آمده بود انگار یا شاید هم اغتشاش گر! پلیش دنبالشان بود چرا فکر نکردند من هم اغتشاش گرم!راحت بودم نمی ترسیدم از کنارم رد شدند..... دوستانم دنبالم می گشتند!
"الهی!بی تو نمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ت.و.ن.م"
"یه پروانه اومده اینجا و سراغ شمعش رو از من میگیره"